نمی خوام به کسی که دوستش دارم آسیب بزنم
نمی خوام گذشته را اینجا به زمان حال بیارم
می خوام حضور داشته باشم
وقتی که کنار من زندگی می کنی
نمی خوام وقت کشی کنم
یا بخندم وقتی خوشحال نیستم
و به تنهایی تبدیل شم به روحی که همه را دوست داره
در حال فروختنش به شیطان
دوست ندارم اینطوری زندگی کنم
*******
*******
اینطوری
انگار که درد نمی کشم
یا وجود ندارم
در حال غرق شدن در کلمات بیصدا
با دستانی که بخاطر چنگ زدن به شن های ساحل پینه بسته اند
هراز تیکه شدن
وقتی صدای روح هر دوی ما خفه می شود
و درگیر و مسئول چیزی که از دست رفته میشم
*******
*******
جمع دو نیمه
اشکی که خوراک رودخانه می شود
درمان غرور و خودپسندی
نوری که راهی را برای فراموش کردن تنهایی ها رهنمون می شود
ما را در سایت *ادبیات*Literature*la littérature* دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 50