نگاهِ مهربانِ دیدگانت را هنوز
چشمهایم هر طلوعِ صبح فریاد میکند.
نرمیِ آهستهٔ زلفِ سیاهت را هنوز
دستهایم بیبهانه باز دعوت میکند.
.
از دیارم رفتهای و باز، هر شب دیدنت
آرزویی اَست بیپایان کار که رویا بُرده اَست.
لیک افسوس، پیش از لمسِ یاد و خاطرت،
خواب من را به جهانی بیتو باز پَس رانده اَست.
.
دگر شَهرِ دِلَم بیتو نَه میخوانَد، نه میخوابد
پَسِ پنجرهٔ عادت، آفتاب در نفستنگی است.
ولی خورشیدِ غمناکم دگر تابش نمیجوید،
و ماهِ آسمانِ من برهنه در تب و تابی است.
برچسب:
نویسنده: شیدا قاسمی