خرید بک لینک

نگاهِ مهربانِ دیدگانت را هنوز

چشم‌هایم هر طلوعِ صبح فریاد می‌کند.

طلوعِ نگاه و غروبِ عبورت

نرمیِ آهستهٔ زلفِ سیاهت را هنوز

دست‌هایم بی‌بهانه باز دعوت می‌کند.

.

از دیارم رفته‌ای و باز، هر شب دیدنت

آرزویی اَست بی‌پایان کار که رویا بُرده اَست.

لیک افسوس، پیش از لمسِ یاد و خاطرت،

خواب من را به جهانی بی‌تو باز پَس رانده اَست.

.

دگر شَهرِ دِلَم بی‌تو نَه می‌خوانَد، نه می‌خوابد

پَسِ پنجرهٔ عادت، آفتاب در نفس‌تنگی است.

ولی خورشیدِ غمناکم دگر تابش نمی‌جوید،

و ماهِ آسمانِ من برهنه در تب و تابی‌ است.

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 2:04

صفحه بندی